(این متن هیچ مخاطب خاصی نداره٬از روی دلتنگی نوشتم)

چقدر سخته که با تمام وجود از ته قلب دوسش داری اما بعد این همه سال هنوز نمیدونی که دوست داره یا نه!!!به صفحه گوشی نگاه میکنی خبری ازش نیس به خودت میگی به زار زنگ نزنم تا ببینم خودش کی به یادم میافته.اما دلت امون نمیده.به یه دقه نرسیده بهش زنگ میزنی....صداشو که میشنوی دلت پرپر ممیشه.که یه دفه بعد یه احوال پرسی میگه کار دار م سرم شلوغه ٬صدات گرفته میشه به روی خودت نمی اری.تلفن و قطع میکنی.میری تو فکر پیش خودت میگی زنگ که زد بهش میگم دیگه خسته شدم از این کارای تکراری تمومش کن.زنگ که میزنه جوابش و که میدی حرفات یادت میره قلبت میلرزه.

شب و به یادش صبح میکنی.میدونی الان سر کاره میترسی همون دختره که نزدیکشه و دوسش داره جات و بگیره میخوای زنگ بزنی میگی میشه مثل دیروز میخوای هی جلو خودت و بگیری اما نمیشه....

باهاش که حرف میزنی دلت اروم میگیره.خیالت یه کم راحت میشه..

دوست داری وقتی پیششی تو چشاش زل بزنی بعد روتو اونور کنی داد بزنی بگی دوست دارم عاشقتم.اما غرورت اجازه نمیده پیش خودت میگی اون اول باید بگه.بعد که گفت.باز یه حسی هست که نمییزاره به زبون بیاری چه قد دوسش داری....

ولی از ته ته قلبت عاشقشی و دوستداری جونت و واسش بدی

ولی فایده داره؟وقتی حتی خودش نمیدونه؟؟؟؟؟؟

امشب خونشون خیلی شلوغه همه هستن.باز دلت میلرزه نکنه.....

اما پیش خودت میگی من به خودش و پاک بودنش ایمان دارم٬یه حس غریبی ام میگه نکنه دروغه!!!باز خودنو دل خوش میکنی.زنگ میزنی خونشون جواب که میده٬صدای کلی مهمون و دخترمیاد به خاطر اینکه خودت اذیت نشی زود تر قطع میکنی و بهش میگی که خوش بگذره.

به امید دوروز دگه که میبینیش میگذرونی.مثل هر دفه اما ای بار میگی که دوسش داری .میگی که جونتم واسش میدی.لپاش گل ور میداره و اونم میگه که عاشقته.